
سر دیوانگی هایم امروز مرز شکستم. همه مرا می دیدند... انگشت نشانم کرده بودند... همه مرا یواشکی پچ پچ میکردند. همه غیر تو, همه غیر تو , تمام دنیا هم تنهاست . ا.م...
ادامه مطلب
در آن صبحدم خاک آلود مغموم،در کشاکش موریانه وار مردمان،فصل گرم تهی میشد از درون...صبحدم،سپید و سبکبال بر شهر می گسترد.پشت کاج ها،تصویر برج،قلب آسمان را می شکافت.همچنان امیدوار،دست مرد پیر نوازش میداد جای خالی خیال روی تخت را...نوای گنجشک،بیداد پاییز بود.اینچنین بی روح،سایه ها سر در پی هم می گذاردند.آمدنی در کار نبود در آن صبحدم منقوش با عصیان کلاغ ها...#مازیار ناصری22 آگوست 2016...
ادامه مطلب